شمارهٔ ۱۰۹
چشمم ز گریهٔ دل ناکام روشن استتا می چکد ز شیشه میم، جام روشن است
بر تربت گرفته دماغان هجر اودایم چراغ روغن بادام روشن است
شمع حیات صبحدم از هر که شد فنادیدم به جای او دگری شام روشن است
سر تا به پا لطافت معنی است قامتشآری که شعله را همه اندام روشن است
اظهار سوز دل به زبان احتیاج نیستدر خانه آتشی است که تا بام روشن است
فیضش به خاص و عام رسد هر کجا که هستآن را که همچو شمع سرانجام روشن است
نوبت رسد شبی به سعیدای بینواامروز گرچه شمع نکونام روشن است