گنج

شمارهٔ ۱۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: می۱۵ بیت
ز خود تهی شده ام تا نوازیم به دمیچو نی اگر کنیم بند بند، نیست غمی
ز همتت حبشی رتبهٔ قریشی یافتقبول رای تو خواهد کند عرب، عجمی
هر آن که در ره تو سر نهد هنوز کم استهزار سجدهٔ شکر آورد به هر قدمی
کمال ذات تو را فهم کس کجا سنجدکه کی احاطه تواند وجود را عدمی؟
ز طوف کوی تو دورم فلک چرا انداختز دست چرخ ندارم به غیر از این المی
کشم غم تو به جان تا نفس بود باقیکه نیست هیچ دمی بی شکنجهٔ ستمی
شکسته رونق اصنام گرچه در عهدتمن از خیال تو دارم به دل نهان صنمی
تو پادشاه جهان، من کمینه سائل تورجا ز شاه گدا را بود دم و قدمی
گهی فغان کنم و گاه گریه انگیزمشنو ز نغمهٔ عشاق خویش زیر و بمی
گدای کوی تو را بر جبین بود پیدانشان دولت باقی و جاه و محتشمی
شکسته کاسهٔ آبی که بینوا داردکند به خارق عادات کار جام جمی
نشد ترشح اشکم ز دیده کم هرگزز خون اگر به دلم بود تا گمان نمی
از آن زمان که چپ و راست را شناخته امبه غیر داغ ندیدم به دست خود درمی
نشان عشق و محبت به آل و اصحابتبه خط کاتب صنع است در دلم رقمی
کجا خیال سعیدا رسد به کنه کمالتچسان محاصره سازد وجود را عدمی؟