غزل شمارهٔ ۹۸۷
در خم آن زلف دلها را سرود دیگرستشعله آواز را در شب نمود دیگرست
نه لب از گفتن خبر دارد نه گوش از استماعدر میان اهل دل گفت و شنود دیگرست
حرف سایل سبز کردن گرچه باشد از کرمحفظ آب روی اهل فقر جود دیگرست
در طریقت هستی هر کس به قدر نیستی استبی وجودان را درین دیوان وجود دیگرست
می توان یک عمر پوشیدن که باشد تازه روکسوت عریان تنی را تار و پود دیگرست
چشم بد بسیار دارد در کمین آزادگیطوق قمری سرو را چشم حسود دیگرست
گرچه دارد سودها آسودگی از باج و خرجدر زیان گشتن شریک خلق سود دیگرست
جای هر سنگ ملامت بر تن مجنون منبخت ناساز دگر، چرخ کبود دیگرست
زنده می گردند از گفتار او دلمردگانکلک صائب اصفهان را زنده رود دیگرست