غزل شمارهٔ ۹۸۰
از نسیم آن زلف مشک افشان سبک جولانترستاز صدف آن غنچه سیراب خوش دندانترست
گرچه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده استپیش ما نازک خیالان آن کمر پیچانترست
نیست هر چند از لباس گل جدایی رنگ راجامه گلرنگ بر اندام او چسبانترست
لطف معنی را لباس لفظ رسوا می کنددر ته پیراهن آن سیمین بدن عریانترست
پرده داری می کند شرم از عرق آن چهره راورنه صد پیراهن از گل روی او خندانترست
گرچه از آیینه آتش زیر پا دارد گهربر جبین او عرق بسیار خوش جولانترست
نیست زیر حلقه های زلف غیر از خال یارمرکز شوخی که از پرگار سرگردانترست
مرد میدان نیست طوطی، ورنه از صد رهگذرصفحه آن روی از آیینه خوش میدانترست
قوت گیرایی شهباز در سرپنجه استزود می چسبد به دل چشمی که خوش مژگانترست
پرده شرم و نقاب عصمتی در کار نیستچشم ما صد پرده از قربانیان حیرانترست
چون ز آتش می شود پشت کمان سخت نرمدر سر مستی چرا آن شوخ نافرمانترست؟
ناله صاحبدلان را بیشتر باشد اثررخنه در خارا کند تیری که خوش پیکانترست
در طلب ما بی زبانان امت پروانه ایمسوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست
از تهیدستی شود امید صاحب دستگاهحرص نان بیش است پیری را که بی دندانترست
تا زبان حال را فهمیده ایم از فیض عشقغنچه از منقار بلبل پیش ما نالانترست
از سر منصور شور عشق کی بیرون رود؟از سر دار فنا بسیار بی سامانترست
ما رگ ابر بهاران را مکرر دیده ایمخامه صائب به صد معنی گهر افشانترست