غزل شمارهٔ ۹۷۸
از نظرها درد و داغ عشق پنهان خوشترستجای این گلهای خوشبو در گریبان خوشترست
عشق را گستاخ سازد حسن چون بی پرده شدسیر گل از رخنه دیوار بستان خوشترست
نیست چشم تنگ را از وصل جز حسرت نصیبکلبه خود مور را از شکرستان خوشترست
عندلیبی را که از گل با خیال گل خوش استزیر بال خویش از چتر سلیمان خوشترست
تیر کج را از کمان پهلو تهی کردن خطاستپای خواب آلود در آغوش دامان خوشترست
پوست بر تن خضر را از زهر منت سبز شدحفظ آب روی خود از آب حیوان خوشترست
در غریبی سیلی اخوان نمی آید به دستورنه از صبح وطن، شام غریبان خوشترست
در عزیزی دل نپردازد به حق از خویشتنیوسف مغرور ما در چاه و زندان خوشترست
پنبه از داغ دل بی طاقت او برمداراین چراغ مضطرب، در زیر دامان خوشترست
سنگ اطفال است دامنگیر ما دیوانگانورنه صائب اهل وحشت را بیابان خوشترست