غزل شمارهٔ ۹۷۳
عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرسترشته هموار را بالین و بستر گوهرست
می روند از جا سبک مغزان ز دنیای خسیسبرگ کاهی کهربای حرص را بال و پرست
تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صافسرمه بینایی آیینه از خاکسترست
زینت ظاهر کند محضر به خون خود درستحلقه فتراک طاوس خودآرا از پرست
مهر بر لب زن که چون منصور با این باطلانهر که گوید حرف حق بی پرده، دارش منبرست
می خلد در دیده ها دستی که از ریزش تهی استخشک چون گردد رگ ابر بهاران نشترست
می گشاید هر که چون ناخن گره از کار خلقمی کند نشو و نما هر چند تیغش بر سرست
بر چراغ ما که می میرد برای خامشیسایه دست حمایت آستین صرصرست
بی خموشی در حریم قرب نتوان بار یافتحلقه را از هرزه نالی جای بیرون درست
دیده بیدار، صائب می برد فیض از جهانهر چه مینا جمع می سازد برای ساغرست