گنج

غزل شمارهٔ ۹۶۷

رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودستگر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست
دیده امیدش از خواب پریشان ایمن استهر که را بالین آسایش ز زانوی خودست
عاشق از بار لباس عاریت آسوده استبید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست
بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفتغنچه این بوستان دلداده بوی خودست
در دیار خودپسندان نور بینش توتیاستدیو این خاک سیه دل واله روی خودست
در خیابان رعونت نیست رسم امتیازهر نهالی عاشق بالای دلجوی خودست
هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیستهر که را دیدیم در آرایش روی خودست
تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلامتصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست
بی زبانی می گشاید بندهای سخت رادر قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست
تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی استشبنم این بوستان محو گل روی خودست
خصم اگر چون بیستون بندد به خون ما کمرپشت ما بر کوه از اقبال بازوی خودست
نیست صائب چشم ما بر ریزش ابر بهارآبخورد سبزه ما از لب جوی خودست