گنج

غزل شمارهٔ ۹۶۵

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودستکار حق بر طاق نسیان مانده، در کار خودست
خضر آسوده است از تعمیر دیوار یتیمهر کسی را روی در تعمیر دیوار خودست
کیست از دوش کسی باری تواند برگرفت؟گر همه عیسی است در فکر خر و بار خودست
پرتو حسن ازل افتاده بر دیوار و دردیو چون یوسف در اینجا محو دیدار خودست
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیستصبح نزدیک است، در فکر شب تار خودست
چون تواند خار حسرت از دل بلبل کشید؟غنچه بی دست و پا درمانده خار خودست
خرجها دخل است چون باشد به جای خویشتنهر که می آید به کار خلق، در کار خودست
چشم صائب چون صدف برابر گوهر بار نیستزیر بار منت طبع گهربار خودست