گنج

غزل شمارهٔ ۹۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لعشقرا۲۵ بیت
بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق راهست محراب دعا از رخنه دل عشق را
می چو خون گرم جوشد از ته دل عشق رامطرب از خانه است چون مرغان بسمل عشق را
موج سازد خوش عنان دریای لنگردار رااز دویدن کی شود مانع سلاسل عشق را
حسن عالمگیر لیلی نیست در جایی که نیستدامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
می کند گرد یتیمی آب گوهر را زیادنیست در خاطر غبار از عالم گل عشق را
حسن و عشق صافدل آیینه یکدیگرندمی کند یکرنگی معشوق، یکدل عشق را
برق را خاشاک در زنجیر نتواند کشیدکی شکار خود کند دنیای باطل عشق را
پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن استمی برد این نعل وارون تا به منزل عشق را
گردش پرگار را در نقطه بیند خرده بیندر دل هر دانه خرمنهاست حاصل عشق را
می برد در سنگ، لعل از پرتو خورشید فیضچشم بستن، از تماشا نیست حایل عشق را
از دل عاشق به منزل برنیاید خارخارمی شود سنگ فسان، چون موج، ساحل عشق را
وصل آب زندگانی در سیاهی بسته استدامن شبهاست دامان وسایل عشق را
نیست پروای تماشا عاشقان را، ورنه هستباغ های دلگشا در غنچه دل عشق را
عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثلشکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را
گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دورگر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را
ساده رویان چون زمین شور خصم دانه اندجز غبار خط زمینی نیست قابل عشق را
دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت ترهست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را
عشق رسوا آب سازد حسن شرم آلود راچند چون پروانه سازی شمع محفل عشق را
موج را دست از عنان برداشت دریا و همانحسن دوراندیش دارد در سلاسل عشق را
خودفروشان دیگر و آزادمردان دیگرندنیست چشم خونبها از تیغ قاتل عشق را
جذبه دریا ندارد سیل را دست از عناناختیاری نیست در قطع مراحل عشق را
نعمت روی زمین ارزانی تن پرورانمی کند سیر از دو عالم، خوردن دل عشق را
می کند زنجیر، فیل مست را دیوانه ترمی شود شور جنون بیش از سلاسل عشق را
دام راه خضر نتواند شدن موج سرابدامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را
پیش ازین عشق و جنون بازیچه اطفال بودعشق بازی های صائب کرد کامل عشق را