غزل شمارهٔ ۹۲۲
طی شود در یک نفس آغاز و انجام حیاتشعله جواله باشد گردش جام حیات
مهلت از نوکیسه جستن از خرد دورست دورچون سبکروحان بده پیش از طلب وام حیات
محو گردد در نظر واکردنی مد شهابدل منه چون غافلان بر طول ایام حیات
چون لب پیمانه می بوسد لب شمشیر راهر که می سازد دهانی تلخ از جام حیات
چشم عیش صافی از ایام در پیری مدارنیست غیر از درد کلفت در ته جام حیات
گر حضوری هست، در دارالامان نیستی استدانه ای جز خوردن دل نیست در دام حیات
خواب مرگش را نسازد بستر بیگانه تلخخاک باشد هر که را بستر در ایام حیات
هستی باقی به دست آور چو عالی همتانانتظار مرگ را تا کی نهی نام حیات؟
در بلا تن دادن از بیم بلا اولی ترستگردن خود را سبک کن زود از وام حیات
در قفس می افکند مرغ فلک پرواز راهر که در ملک عدم می بندد احرام حیات
جوی شیر و شهد گردد در تنش رگ زیر خاکهر که کام خلق شیرین کرد هنگام حیات
تیرگی آفاق را از دل به آب زر بشویتا سرت گرم است چون خورشید از جام حیات
آنچه می ماند بجا از رفتگان، جز نام نیستنام نیکی کسب کن صائب در ایام حیات