غزل شمارهٔ ۹۱۴
ای خوشه چین سنبل زلف تو مشک نابشبنم گدای گلشن حسن تو آفتاب
در محفل تو ناله فرامش کند سپنددر آتش تو گریه شادی کند کباب
از وصل گشت گریه من جانگدازتراز آفتاب، تلخ شود بیشتر گلاب
دیوانه قلمرو صحرای وحشتیمما را سواد شهر بود آیه عذاب
بر دیده های پاک، روان است حکم عشقهر شبنمی که هست، بود خرج آفتاب
پیوسته از هوای خود آزار می کشمدر خانه است دشمن من فرش چون حباب
دست از طمع بشوی که از شومی طمعدر حق خود دعای گدا نیست مستجاب
از عیب می فتد به هنر چشم ها پاکاز بحر تلخ، آب گهر می برد سحاب
شد غفلتم ز عمر سبکسیر بیشترسنگین نمود خواب مرا این صدای آب
شاهی که بر رعیت خود می کند ستممستی بود که می کند از ران خود کباب
زان دم که دید گوشه ابروی یار راشد ماه عید ناخنه چشم آفتاب
صائب مکن توقع آسایش از جهاندلهای آب کرده بود موج این سراب