گنج

غزل شمارهٔ ۹۱۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارمخسب۵۱ بیت
درون گنبد گردون فتنه بار مخسببه زیر سایه پل، موسم بهار مخسب
فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده استبه زیر سایه شمشیر آبدار مخسب
فتاده است زمین پیش پای صرصر مرگچو گرد بر سر این فرش مستعار مخسب
ز چار طاق عناصر شکست می باردمیان چار مخالف به اختیار مخسب
درون سینه ماهی نکرد یونس خواببرون نرفته ازین آبگون حصار مخسب
ز مرگ نسیه چه چون برگ بید می لرزی؟ز مرگ نقد بیندیش، زینهار مخسب
اگر چه ظلمت شب پرده پوش بی ادبی استتو بی ادب، ادب خود نگاه دار مخسب
مباد شرطه طوفان درست بنشیندنبرده رخت ازین ورطه بر کنار مخسب
دو چشم روشن ماهی درون پرده آبدو شاهدست که در بحر بی کنار مخسب
به چشم دام ز ذوق شکار خواب نرفتاگر تو یافته ای لذت شکار مخسب
صفای چهره شبنم گل سحرخیزی استز یکدگر بگشا چشم اعتبار مخسب
به این امید که سر رشته ای به دست افتدشود چو سوزن اگر پیکرت نزار مخسب
زمام ناقه لیلی بلال شب داردنصیحت من مجنون به یاد دار مخسب
بگیر از ورق لاله نقش بیداریتو نیز ناخن داغی به دل فشار مخسب
گرفت هاله در آغوش، ماه خود را تنگتو هم ز اهل دلی ای تهی کنار مخسب
به سایه علم آه، خویش را برسانشبی که فردا جنگ است، زینهار مخسب
ز حرف تلخ در اینجا زبان خویش بگزبه خوابگاه لحد در دهان مار مخسب
حلال نیست به بیماردار، خواب گرانترحمی کن و بهر دل فگار مخسب
بهار عیش هم آغوش غنچه خسبان استبه زیر سایه گل پهن، سبزه وار مخسب
ستاره زنده جاوید شد ز بیداریتو نیز در دل شب ای سیاهکار مخسب
به شب ز حلقه اهل گناه کن شبگیردلی چو آینه داری، به زنگبار مخسب
به جنبش نفس خود ببین و عبرت گیررفیق بر سر کوچ است، زینهار مخسب
دم فسرده سرما ز خواب سنگین استاگر تو سوخته جانی، چو نوبهار مخسب
گل سر سبد عمر، چشم بیدارستبه رغم دیده گلچین روزگار مخسب
رسول گفت که با خواب، مرگ هم پدرستبه اختیار مکن مرگ اختیار مخسب
زمین و آب تو کمتر ز هیچ دهقان نیستز تخم اشک تو هم دانه ای بکار مخسب
کمین دزد بود خواب اگر ز اهل دلیدرین کمینگه آشوب، زینهار مخسب
نشان چشمه حیوان به تیرگی دادندنقاب شب چو فکندند، خضروار مخسب
نبسته لب ز سخن، آرمیدگی مطلبنکرده رخنه دیوار استوار مخسب
حصار جسم تو از چشم و گوش پر رخنه استنصیحت دل آگاه گوش دار مخسب
به نیم چشم زدن پر ز آب می گردددرین سفینه پر رخنه زینهار مخسب
گرفت دامن گل شبنم از سحرخیزیتو هم شبی رخی از اشک تازه دار مخسب
ترا که دولت بیدار شمع بالین استچو نقش صورت دیبا به یک قرار مخسب
به ذوق مطرب و می روزها به شب کردیشبی به ذوق مناجات کردگار مخسب
ز فیض صدق طلب، مور پر برون آوردتو نیز پای کسالت ز گل برآر مخسب
ترا به گوهر دل کرده اند امانت دارز دزد امانت حق را نگاه دار مخسب
اگر ترا به شکر خواب، بخت بفریبدتو خواب تلخ عدم را به خاطر آر مخسب
برآر یوسف جان را ز چاه تیره تنتو نور چشم وجودی، درین غبار مخسب
مثلثی است موالید بهر رفتن تودرین بساط مربع تو خشت وار مخسب
ز نوبهار به رقص است ذره ذره خاکتو نیز جزو زمینی، درین بهار مخسب
فروغ دولت بیدار، چشم اگر داریتو هم چو شمع به مژگان اشکبار مخسب
مباد عشق نهد جوز پوچ در بغلتچو کودکان به سر راه انتظار مخسب
نگاه کن سر تار نفس کجا بندستنگاه دار سر رشته زینهار مخسب
ز عشق سرو چمن خواب نیست فاخته راتو هم به سایه آن سرو پایدار مخسب
قدم به دیده خورشید نه مسیحاوارمیان آب و گل جسم چون حمار مخسب
گلیم بخت درین آب می توان شستنچو مرده در دم صبح سفیدکار مخسب
رسید کوکبه عشق، سر برآر از خاکچو دانه در جگر خاک در بهار مخسب
اگر نه مهر نهاده است بر دلت غفلتبه پیش دیده بیدار کردگار مخسب
به ذوق رنگ حنا، کودکان نمی خسبندچه می شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب
شده است دخمه دل های مرده مرکز خاکدرین حظیره پر مرده زینهار مخسب
جواب آن غزل مولوی است این صائبز عمر، یکشبه کم گیر و زنده دار مخسب