غزل شمارهٔ ۹۰۹
غضب ستیزه گر و عقل قهرمان در خوابشتر گسسته مهارست و ساربان در خواب
گذشت عمر چو آب روان و ما غافلبنای خانه بر آب است و پاسبان در خواب
چگونه چشم تو در خواب حرف می گوید؟ز شوق حرف زنم با تو آنچنان در خواب
اگر نه قوت سحرست، چشم یار چراکشیده دارد ز ابروی خود کمان در خواب؟
سواد شعر تو صائب جلای چشم دهدندیده است چنین سرمه اصفهان در خواب