گنج

غزل شمارهٔ ۹۰۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ویشراب۱۳ بیت
ز بس به می شدم آلوده چون سبوی شرابتوان مقام مرا یافتن به بوی شراب
گل امید من آن روز رنگ می گیردکه بشنوم ز لب لعل یار، بوی شراب
اگر چه گرد برآورده ام ز میکده هاهنوز در دل من هست آرزوی شراب
ازان به است که صد تشنه را کند سیراباگر به خاک من آرد کسی سبوی شراب
برهنگی نکشد روز حشر، تردستیکه با لباس مرا افکند به جوی شراب!
شود ز ساقی گلچهره گلستان خلیلاگر چه آتش سوزنده است خوی شراب
خوشا کسی که درین باغ کرد چون نرگسز کاسه سر خود پا، به جستجوی شراب
غمین مباش که از بحر غم حریفان رابه دست بسته برون می برد سبوی شراب
چه لازم است به زاهد به زور می دادن؟به خاک شوره مریزید آبروی شراب
شکسته رنگ نمی گردد از خمار کسیکه از شراب قناعت کند به بوی شراب
اگر سفینه برای نجات بحر غم استبس است کشتی دریاکشان کدوی شراب
کسی ز دولت بیدار گل تواند چیدکه چون حباب نظر وا کند به روی شراب
مدام همچو رگ ابر، گوهر افشان استزبان خامه صائب ز گفتگوی شراب