غزل شمارهٔ ۸۹
ساختم از قتل نادِم دلربای خویش راعاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را
فکرِ دلهای پریشان کی پریشانش کند؟آن که در پا افکند زلفِ دوتای خویش را
شبنمِ بیگانهای این غنچه را در کار نیستتر مکن از باده لعلِ جانفزای خویش را
آه و دودش سنبل و ریحانِ جنّت میشوددر دلِ هر کس که سازی گرم جای خویش را
از خزان هرگز نگردد نوبهارش روی زردگر خمیر از اشکِ من سازی حنای خویش را
گر به این سامانِ خوبی روی در مصر آوریماهِ کنعان رونما سازد بهای خویش را
گل نخواهی زد، چه جای سنگ بر دیوانگانگر بدانی لذتِ جور و جفای خویش را
یوسفِ سیمینبدن را تابِ این زنجیر نیستباز کن ای سنگدل بندِ قبای خویش را
بعد ازین آیینه را بر طاقِ نسیان مینهیگر ببینی در دلِ پاکم صفای خویش را
گرچه میدانم شکایت را در او تأثیر نیستمیکنم خالی دلِ دردآشنای خویش را
نالهام تا بود کم، صائب اثر بسیار داشتبیاثر کردم ز بسیاری، نوای خویش را