غزل شمارهٔ ۸۸۸
بیا کز دوریت مژگان به چشمم سوزن است امشبنفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشب
ز جوش اشک می لرزد چو اهل حشر مژگانمقیامت در مصیبت خانه چشم من است امشب
سر پیوند دارد با گسستن رشته جانمجهان بر دیده من همچو چشم سوزن است امشب
همان چشمی که با خورشید می زد لاف همچشمیتهی از نور بینش همچو چشم روزن است امشب
شب دوشین، تبسم های پنهانی که می کردینمک پاش جراحت های پنهان من است امشب
عجب دارم که پیوند حیاتم نگسلد از همکه پیچ و تاب زلفش در رگ جان من است امشب
چه سازم در سلامت خانه تجرید نگریزم؟مرا یک دانه و برق بلا صد خرمن است امشب
همان دستی که صائب دوش با او داشت در گردنز هجران با غم روی زمین در گردن است امشب