غزل شمارهٔ ۸۸۵
بی قراران را ازان یکتای بی همتا طلبچون شود از دشت غایب سیل در دریا طلب
دست خواهش چون صدف مگشای پیش خاکیانهر چه می خواهد دلت از عالم بالا طلب
اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاستآرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب
هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلیدبستگی ها را گشایش از در دلها طلب
گر ز خاک آسودنت آسوده می گردند خلقتن به خاک تیره ده، آسایش دلها طلب
چشم چون بینا شود، خضرست هر نقش قدمرهبر بینا چه جویی، دیده بینا طلب
آبرو در پیش ساغر ریختن دون همتی استگردنی کج می کنی، باری می از مینا طلب
جان وحشی را ز خاک تیره دل جستن خطاستآهوی رم کرده را از باد، نقش پا طلب
عشق آتشدست می بندد دهان عقل رامرهم این زخم از خاکستر سودا طلب
این جواب آن غزل صائب که سید گفته استگر تو چون ما طالبی، مطلوب بی همتا طلب