غزل شمارهٔ ۸۶۵
بس که افکنده است پیری در وجودم انقلابخواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب
در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیستیک سر مو نیست بر اندام من بی پیچ و تاب
از لطایف آنچه در مجموعه دل ثبت بودیک قلم شد محو، غیر از یاد ایام شباب
از کشاکش قامتم تا چون کمان گردید خممد عمر از قبضه بیرون رفت چون تیر شهاب
گوش سنگینی، بصر کندی، زبان لکنت گرفتاین صدف های گهر شد از تهی مغزی حباب
رفت گیرایی برون از دست چون برگ خزاناز قدم ها قوت رفتار شد پا در رکاب
ریخت از هم پیکر فرسوده را موی سفیدبال و پر شد این زمین شوره را موج سراب
ریخت تا دندان، ز هم پاشید اوراق دلممی رود بر باد، بی شیرازه گردد چون کتاب
صبح پیری نیست گر صبح قیامت، از چه کردپیش چشم من ز عینک نصب، میزان حساب
بادپای عمر را نتوان ز سرعت بازداشتچند صائب موی خود چون قیر سازی از خضاب؟