گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۶

فروغی است یکرنگی از گوهر مادل ساده فردی است از دفتر ما
به دعوی نداریم چون صبح حاجتکه خورشید مهری است از محضر ما
به محشر هم از جای خود برنخیزدسپندی که افتاد در مجمر ما
عجب دارم از فکرهای پریشانکه شیرازه گیرد به خود دفتر ما
چو آیینه قانع به دیدار خشک استازین تازه رویان دو چشم تر ما
شکستند جوهر طرازان فطرتچو فولاد در بیضه بال و پر ما
کجا پخته گردد، که از جوش دریانیامد ز خامی برون عنبر ما
درین بحر پر شور، مانند گوهرگرانمایگی بس بود لنگر ما
چه سرها که داده است بر باد صائبهوایی که شد چون حباب افسر ما