گنج

غزل شمارهٔ ۸۳۵

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: انرا۱۱ بیت
از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان رامستی ز یاد بلبل برده است آشیان را
از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیستیک منزل است دریا سیل سبک عنان را
هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جایمرغان بجا گذارند در باغ آشیان را
حسن غیور را نیست پروای تلخکاماناز خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را
از حسن های محجوب داغند خیره چشمانطفلان فتاده خواهند دیوار گلستان را
از آب روی یوسف خاک مراد گردیدگردی که بر جبین بود از راه کاروان را
مستغرق فنا را از نیستی خطر نیستکشتی درست باشد دریای بیکران را
از تیر آه مظلوم ظالم امان نیابدپیش از نشانه خیزد از دل فغان کمان را
نخلی که از ثمر نیست جز سنگ در کنارشباد مراد داند دمسردی خزان را
از ناقصان خموشی عرض کمال باشدنتوان به تخته کردن برچیدن این دکان را
بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دلخورشید می فروزد رخسار آسمان را