غزل شمارهٔ ۸۳۳
از آه روز گردان شبهای تار خود راآیینه دو رو کن لیل و نهار خود را
در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس رااز دست باد بستان مشت غبار خود را
زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابیاز گریه تا نسازی دریا کنار خود را
دلسوزی عزیزان چون برق در گذارستاز سوز دل برافروز شمع مزار خود را
بیکاری و توکل دورست از مروتبر دوش خلق مفکن زنهار بار خود را
آب و هوا و آتش مرکز شناس گشتندتو بی خبر ندانی راه دیار خود را
دایم بود فروزان چون آتش دل لعلهر کس نداد بیرون از دل شرار خود را
خواهی که آسمان ها در بر رخت نبندندبا خاک کن برابر اول حصار خود را
زان چشم های میگون شرمی بدار صائباز هر شراب تلخی مشکن خمار خود را