غزل شمارهٔ ۸۲۲
از خون جگر رنگ پذیرد سخن مابرگی است خزان دیده سهیل از یمن ما
محتاج به شمع مه و خورشید نباشدچون سینه روشن گهران انجمن ما
از صحبت ما فیض توان برد به دامنزلف شب قدرست دل پرشکن ما
چون ماهی لب بسته سراپای زبانیمدر ظاهر اگر نیست زبان در دهن ما
بی قیمتی ما ز گران مایگی ماستکاین چرخ فرومایه ندارد ثمن ما
از گوهر ما گرچه خورد چشم جهان آباز گرد یتیمی است همان پیرهن ما
از بند لباسیم درین بحر سبکبارپیراهن ما همچو حباب است تن ما
آن خوش سخنانیم درین بزم که باشداز بال و پر خویش چو طوطی چمن ما
در زندگی از بس که به تلخی گذراندیماز زهر فنا تلخ نگردد دهن ما
صائب اگر از موی شکافان جهانیغافل مشو از خامه نازک سخن ما