گنج

غزل شمارهٔ ۸۱۵

گلگونه چه حاجت بود آن روی نکو را؟با پیرهن گل نبود کار، رفو را
در کوتهی دست نهفته است درازیزنهار به یک دست مگیرید سبو را
در مردم بی مغز سرایت نکند حرفرنگین نکند باده گلرنگ کدو را
فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیراز دست مده فصل بهاران لب جو را
در دامن گل همچو سپندست بر آتشدیده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟
بر خاطر دریاست گران، باد مخالفدر مجلس می راه مده عربده جو را
از حرف، لب هرزه درایان نتوان بستخاموش کند گوش گران بیهده گو را
صائب چه خیال است شود خرده زر جمع؟تا غنچه صفت تنگ نگیرند گلو را