غزل شمارهٔ ۸۱۲
دلگیر کند غنچه من صبح وطن رادر خاک کند کلفت من سرو چمن را
یوسف نه متاعی است که در چاه بمانداز دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟
از داغ ملامت جگر ما نهراسداز چشم سهیل است چه اندیشه یمن را؟
زودا که شود برگ نشاطش کف افسوسباغی که دهد راه سخن زاغ و زغن را
آن سرمه که من از نفس سوخته دارمدر بیضه نفس گیر کند مرغ چمن را
چون شمع به تدریج ازین خرقه برون آیمگذار به شمشیر اجل کار بدن را
بی خون جگر، معنی رنگین ندهد رویچون نافه بریدند به خون، ناف سخن را
مشتاق ترا مرگ عنانگیر نگرددشوق تو کند جامه احرام، کفن را
بر مسند عزت به غریبی چو نشینیاز یاد مبر چشم براهان وطن را
آزاده روان تشنه اسباب هلاکندبی تابی منصور دهد تاب رسن را
یک بار هم از چهره جان گرد بیفشانتا چند توان داد صفا، خانه تن را؟
صائب چه خیال است شود همچو نظیری؟عرفی به نظیری نرسانید سخن را