گنج

غزل شمارهٔ ۷۹

چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟یا رب انصافی بده آن خطِ بازیگوش را
کارِ من با سرو‌بالایی است کز بس سرکشیمی‌شمارد حلقهٔ بیرونِ در، آغوش را
از جهانِ بی‌خودی پایِ تزلزل کوته استنیست پروای قیامت عاشقِ مدهوش را
زیرِ گردونِ سبک‌جولان چه عاجز مانده‌ای؟می‌توان برداشتن از جوشی این سرپوش را
روزگاری شد ز جوشِ گفتگو افتاده‌امکیست صائب تا به حرف آرد منِ خاموش را؟