گنج

غزل شمارهٔ ۷۷۰

آشفتگی ز عقل پذیرد دماغ مافانوس گردباد شود بر چراغ ما
چون خون مرده در گل سرخش نشاط نیستگویا که ریخت ماتمیی رنگ باغ ما
ماییم و داغی از جگر گل فگارترناخن مبادش آن که بکاود به داغ ما
ای بخت ما به ظلمت شبهای غم خوشیمروغن مکش ز ریگ برای چراغ ما
انجام خود در آینه شیشه دیده استپیوند تاک می برد انگور باغ ما
با آن که از شکسته دلی پر نمی زندبر گرد سرو شیشه تذروست زاغ ما
صائب ز جویبار حیا آب خورده ایمخورشید چشم بسته درآید به باغ ما