گنج

غزل شمارهٔ ۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: مجدا۱۲ بیت
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جداهر که از خود شد جدا شد از غمِ عالم جدا
نان جو خور در بهشتِ جاودان پاینده باشکز بهشت از خوردنِ گندم شده‌ست آدم جدا
تا تو را چون گل در این گلزار باشد خرده‌ایدیده‌ٔ شوری بود هر قطرهٔ شبنم جدا
دور گشتن از سبک‌روحان بود بر دل گرانمی‌شود سنگین چو عیسیٰ گردد از مریم جدا
در حریمِ وصل اشکِ شور من شیرین نشدکعبه نتوانست کردن تلخی از زمزم جدا
چون ز صد گرداب کشتی سالم آید بر کنار؟نیست ممکن دل شود زان طره‌ی پر خم جدا
لذتِ خاصی‌ست با هر بوسه‌ٔ لبهای اومی‌شود نقشِ نوی هر دم از این خاتم جدا
چون دو تا شد قد وداعِ روح را آماده باشکز کمان تیرِ سبکرو می‌شود یکدم جدا
توسنِ عمرِ تو را کردند از آن صَرصَر خَرامتا تو کاه و دانهٔ خود را کنی از هم جدا
تا دمِ رفتن سبک از جا توانی خاستنمال را در زندگی از خویش کن کم کم جدا
نی که جان را تازه می‌سازد ز قُربِ همنفسقالبِ بی‌جان شود چون گردد از همدم جدا
نیک و بد را می‌کند صائب فلک هم‌امتیازگندم و جو را کند گر آسیا از هم جدا