غزل شمارهٔ ۶۹۹۳
با دختر رز دگر نشستیپیمان خدای را شکستی
دنبال هوای نفس رفتیسررشته عهد را گسستی
گر توبه ترا شکسته می بودکی توبه خویش می شکستی؟
بی وزن و سبک چو باد گشتیاز شاخ به شاخ بس که جستی
کردند ترا به آستین دورچون گرد به هر کجا نشستی
آتش به تو دست یافت آخرهر چند که چون سپند جستی
موی تو سفید گشت، بنمایباری که ازین شکوفه بستی
دامان تو روز حشر گیردخاری که به زیر پا شکستی
بر شیشه آسمان زنی سنگاز جام غرور بس که مستی
دور تو به سر رسید صائبوز جهل، هنوز لای مستی