گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۸۶

در نظر هر که داد عشق تواش سروریملک سلیمان بود حلقه انگشتری
چون به چمن بگذرد شعله رعنای توسرو به بر می کند جامه خاکستری
در نظر اهل دید خار کند گلشنیدر جگر قانعان قطره کند کوثری
خنده او چون گره واکند از کار شرمپای گذارد به کوه خنده کبک دری
هر کف خاک مرا شورش دیگر بودپیکر منصور را نیست غم بی سری
دامن خورشید را زود تواند گرفتهر که چو شبنم بود در پی گردآوری
رفت سلامت برون آخر ازین سنگلاخآینه ما نداشت طالع اسکندری
ز اطلس و دیبای چرخ صائب بهتر بوداخگر دل زنده را جامه خاکستری