غزل شمارهٔ ۶۹۷۵
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلیبازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی
شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزدبر هر طرف که تازد دامن سوار طفلی
در عالم مکافات هرباده را خماری استتلخی زندگانی باشد خمار طفلی
در برگریز پیری شد رخنه های آفتهر خنده ای که کردیم در نوبهار طفلی
خطی کشید بر خاک گردون کینه پرورهر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی
شد از فشار گردون موی سفید و سرزدشیری که خورده بودیم در روزگار طفلی
هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما رامشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی
شد عمر و خارخارش در دل هنوز باقی استهر چند بوده ده روز صائب بهار طفلی