گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۷۱

مکن ای بی وفا ناآشناییدر آتش سوخت گل از بی وفایی
نگیرد در دل عاشق شکستمفسون چرب نرم مومیایی
به طوف کعبه انصاف رو کنببر زنار کافر ماجرایی
به این بیگانگان آشنارویمبادا هیچ کس را آشنایی
اگر گیرد غبار خاطرم اوجنیاید بر زمین تیر هوایی
ز دست خصم بیرون می کنم تیغبه زور پنجه بی دست و پایی
تکلف نیست در طرز سلوکممنم شهری و عالم روستایی
نمی چسبد به کلک و نامه دستمچه بنویسم ز بیداد جدایی؟
خمار زرد روی هجر داردشراب لاله رنگ آشنایی
ندانم جمع چون کرده است لالهدل پرداغ با گلگون قبایی
مصیبت خانه پر دود ما راز روزن نیست چشم روشنایی
چرا باشم گران در چشم مردم؟شلاین نیستم در آشنایی
به چندین شانه از زلف درازشبرون کردند چین نارسایی
ز چشم مشتری گردید پنهانمتاعم از غبار ناروایی
خزان صائب اگر این رنگ داردمیان رنگ و بو افتد جدایی