غزل شمارهٔ ۶۹۶۹
تجلی سنگ را نومید نگذاشتمترس از دورباش لن ترانی
خموشی را امانت دار لب کنپشیمانی ندارد بی زبانی
شراب کهنه و یار کهن راغنیمت دان چو ایام جوانی
به حرف عشق سرگرم که باشدحیات شمع از آتش زبانی
اگر عاشق نمی بودیم صائبچه می کردیم با این زندگانی؟
زهی رویت بهار زندگانیبه لعلت زنده نام بی نشانی
دو زلفت شاهراه لشکر چیندو چشمت خوابگاه ناتوانی
دو روزی شوق اگر از پا نشیندشود ارزان متاع سرگرانی
بدآموز هوس عاشق نگرددنمی آید ز گلچین باغبانی
مکن چون خضر بر خود راه را دورکه نزدیک است راه جانفشانی