گنج

غزل شمارهٔ ۶۹۵۷

حیف است درین فصل دماغی نرسانیچشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی
آن روز ترا نخل برومند توان گفتکز هر که خوری سنگ، عوض میوه فشانی
این بادیه از کاهلی توست پر از خاراز خار شود ساده اگر گرم برانی
لوح دلت از نقش جهان ساده نگرددتا درسی ازان صفحه رخسار نخوانی
از دور نیفتد قدح بزم مکافاتزهری که چشیدن نتوانی نچشانی
گر خسته دلان را به شکر دست نگیریشرط است که چون نی به نوایی برسانی
غم نیست غباری که ازان دست توان شستاز روی گهر گرد یتیمی چه فشانی؟
پیش و پس اوراق خزان نیم نفس نیستخوشدل چه به عمر خود و مرگ دگرانی؟
صائب دل و جان از پی دلدار روان استهشدار کز این قافله دنبال نمانی