غزل شمارهٔ ۶۹۵۵
زنهار دل خویش به عالم نگذاریاین عیسی جان بخش به مریم نگذاری
هشدار که از بهر یکی دانه بی مغزاز خلد برون پای چو آدم نگذاری
امروز که بر همت والاست ترا دستحیف است که پا بر سر عالم نگذاری
از خون جگر، غنچه دل رنگ پذیردزنهار درین رطل گران نم نگذاری
صد نشتر آزار درین موم نهان استمشاطگی زخم به مرهم نگذاری
چون چشم گشادی به جهان زود فروبنداین فال نه فالی است که بر هم نگذاری
تاج از سر خورشید به همت نرباییتا پا به سر ملک چو ادهم نگذاری
فیض دم خط چون دم صبح است سبکسیرزنهار درین دم مژه بر هم نگذاری