غزل شمارهٔ ۶۹۲۶
صائب ز طول بیش بود عرض راه تواز مستی این چنین که به هر سوی مایلی
از درد و داغ عشق بود شور هر دلیبی روی آتشین نشود گرم محفلی
در عین ناز، نرگس خود را ندیده ایاز ترکتاز لشکر بیداد غافلی
برقی کز اوست سینه ابر بهار چاکنسبت به شوخی تو بود پای در گلی
در دیده نظارگیان ماهپاره ای استاز آفتاب حسن تو هر پاره دلی
زان آتشی که از رخ لیلی بلند شدهر برگ لاله ای است درین دشت محملی
هر حلقه را ز روی تو نعلی در آتش استدر دور خط به بردن دل بس که مایلی
هر چند روی دل ز تو هرگز ندیده ایمبر هر طرف که روی کنم در مقابلی
افتادگی گزین که ره دور عشق راغیر از فتادگی نتوان یافت منزلی
از دل اگر غبار تعلق فشانده ایآزاده ای، اگر چه اسیر سلاسلی
گر تشنه وصال محیط است آب تودر جویبار جسم به آن بحر واصلی
سیلاب می برد خس و خاشاک را به بحردامان عشق گیر اگر زان که کاهلی
گوهر اگر به گرد یتیمی نمی رسیدزین بحر بیکنار نمی یافت ساحلی
خورشید بدر کرد مه ناتمام رابا ناقصان بساز اگر زان که کاملی
زان می پرد به نقش و نگار جهان دلتکز نقشبند عالم ایجاد غافلی
در چشم اعتبار نمک سودن است و بسدر شوره زار عالم اگر هست حاصلی