غزل شمارهٔ ۶۹۰۳
دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ایچون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای
خون خوردنم تراوش ازان کم کند که مندارم چو لاله ساغر خوناب خورده ای
صبح امید من ز تریهای روزگاردر کاهش است چون شکر آب خورده ای
آید به چشم بی تو شب و روز عاشقانیکرنگ چون دو زلف به هم تاب خورده ای
حاشا که در لباس شکایت کند ز فقرزخم هزار نشتر سنجاب خورده ای
کی آب می خورد دلش از جام زرنگار؟در وقت تشنگی به دو دست آب خورده ای
از زاهدان خشک چه مرهم طمع کند؟پیشانی امید به محراب خورده ای
انصاف نیست بر در بیگانگی زند؟خونها ز آشنایی احباب خورده ای
بسیار آشنا به نظر جلوه می کنیای گل مگر ز دیده من آب خورده ای؟
این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد؟از من نهفته گر نه می ناب خورده ای
امروز گفتگوی ترا رنگ دیگرستصائب ز ساغر که می ناب خورده ای؟