غزل شمارهٔ ۶۸۹۷
ای آن که دل به عمر سبکرو نهادهایدر رهگذار سیل میان را گشادهای
کوری نمیرود به عصاکش برون ز چشمخود خوب شو، چه در پی خوبان فتادهای؟
پیراهنی که میطلبی از نسیم مصردامان فرصتی است که از دست دادهای
آرام نیست بوی گل و رنگ لاله راتو بیخبر چو سرو به یک جا ستادهای
تا میکشد دل تو به این تیره خاکدانهرچند بر سپهر سواری، پیادهای
بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توستجز دست اختیار که بر هم نهادهای
امروز خانهای به صفای دل تو نیستگر روزنش ز دیده عبرت گشادهای
داغ ندامت است سرانجام رنگ و بویصائب چه محو بوی گل و رنگ بادهای؟