گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۹۵

از مردمان اگر چه کناری گرفته ایاین گوشه را برای شکاری گرفته ای
بر هر چه جز خدای دل خویش بسته ایآیینه دام کرده غباری گرفته ای
قانع به رنگ و بو شده ای همچو شاخ گلدستی دراز کرده نگاری گرفته ای
در زیر برگ سرمکش از تیغ آفتاببعد از هزار سال که باری گرفته ای
چون گل ترا به آتش سوزان شود دلیلاز نقد عمر اگر نه شماری گرفته ای
قانع چو سرو و بید به برگ از ثمر مشواین یک نفس که رنگ بهاری گرفته ای
صبح امید درشکن آستین توستگر زان که دامن شب تاری گرفته ای
در هر گشودن نظر و بستن نظرملکی گشاده ای و حصاری گرفته ای
زین دعوی بلند که با خلق می کنیاز بهر خود تهیه داری گرفته ای
از جهل کرده ای دل خود زنده زیر خاکبر دل اگر ز کینه غباری گرفته ای
ماهی است پیش راه تو در ظلمت فناشمعی اگر به راهگذاری گرفته ای
خواهد فتاد دامن منزل به دست توصائب اگر رکاب سواری گرفته ای