غزل شمارهٔ ۶۸۸۱
برون نیامده از خویشتن سفر نکنیز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی
کنون که بال و پری هست مرغ جانت راچرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟
چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهیهوای صحبت این بحر پرخطر نکنی
ترا چو آبله از خار بشکفد صد گلاگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی
چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیربه هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی
ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گلچرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟
بس است شوق طلب خضر راه گرمروانسراغ راه و تمنای راهبر نکنی
کمند وحدت گرداب موجه خطرستدرین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی
گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمیاگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی
در آفتاب قیامت دلیر نتوان دیدبه داغ سینه مجروح ما نظر نکنی
نداده آینه خویش را جلا صائبچو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی