گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۷۶

ز من مدار توقع سخن از انجمنیکه نیست باعث گفتار چشم خوش سخنی
به گرد چهره خوبان چو زلف سیری کنمکن چو خال قناعت به گوشه دهنی
به شوخی تو چراغی درین شبستان نیستکه هم در انجمنی هم برون انجمنی
ز طوطیی نتوان بود کمتر ای بلبلتو هم ز بال و پر خویش سبز کن چمنی
چنان ز عشق تو ویران شدم که نتوان ساختاگر ضرور شود، از زبان من سخنی
مکش زیاد وطن آه، کاین همان وطن استکه از لباس به یوسف نداد پیرهنی
ز اشک و آه ضعیفان خاکسار بترسکه بود مشرق طوفان تنور پیرزنی
شکست قدر شکر را به گفتگو صائبکه دیده است چنین طوطی شکرشکنی؟