غزل شمارهٔ ۶۸۶۹
ز عشق شد همه غم های بی شمار یکییکی هزار شد چون شود هزار یکی
ز آشکار و نهانی که می رسد به نظرنهان یکی است درین بزم و آشکار یکی
دو برگ نیست موافق ز صنع رنگ آمیزاگر چه هست درین بوستان بهار یکی
شرار در جگر سنگ چشم بینا یافتنشد گشاده شود چشم اعتبار یکی
به هر دلی نکند درد و داغ عشق اقبالبه داغ شه نرسد از دو صد شکار یکی
ز رهروان که درین ره غبار گردیدندنخاست همچو من از خاک انتظار یکی
ز اختیار، فضولی است گفتگو کردنبه عالمی که بود صاحب اختیار یکی
به هر چه چشم گشایی چو آب درگذرستدرین ریاض بود سرو پایدار یکی
به روزگار جوانی شکسته دل بودمخزان گلشن من بود با بهار یکی
ز نامه ها که نوشتم به خون دل صائبمرا بس است اگر می رسد به یار یکی