گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۶۲

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟ز خود کناره کنی در کنار من باشی
اگر شراب خوری ساقی تو من باشموگر به خواب روی در کنار من باشی
غرور حسن کجا می دهد ترا رخصت؟که مرهم جگر داغدار من باشی
مرا به نیم نگه شرمسار کن از خودچرا تو روز جزا شرمسار من باشی؟
ز ساده لوحی امید چشم آن دارمکه چون شکار تو گردم شکار من باشی
عجب که آینه گیری ز دست آینه داراگر تو با خبر از انتظار من باشی
ز شرم عشق همان ناامیدیم برجاستاگر چه در دل امیدوار من باشی
ترا که هست دو صد کار غیر پرکاریکجا به فکر سرانجام کار من باشی؟