غزل شمارهٔ ۶۸۶۰
مآل تیغ زبان نیست غیر سربازیبه زیر تیغ کنی چند گردن افرازی؟
ز اهل درد مرا رنگ من خجل داردکه می کند به زبان شکسته غمازی
شدم به چشم خود امیدوار تا شبنمگرفت دامن خورشید از نظربازی
فتاده کار به سنگین دلی مرا که کندبه آه سوختگان همچو زلف خود بازی
به می ز طینت زاهد نرفت خشکی زهدنبرد قرب گل از طبع خار ناسازی
شد از لباس خشن بیشتر رعونت نفسز خار و خس کند آتش فزون سرافرازی
ترحم است بر آن عندلیب کوته بینکه کرد موسم گل صرف آشیان سازی
ز خاکبازی طفلانه عمارت کردمرا خلاص درین روزگار، خودسازی
فغان که عمر گرامی مرا ز طول املچو عنکبوت سرآمد به ریسمان بازی
مده به محفل خود ره سیه زبانان راکه خامه را ید طولاست در سخنسازی
چو داغ لاله مرا در جگر گره شده استهزار ناله خونین ز بی هم آوازی
مرا به آینه چون طوطی احتیاجی نیستکه روشن است سوادم ز سینه پردازی
هوای وصل هدف هست اگر ترا صائبمکن چو تیر هوایی بلندپروازی