غزل شمارهٔ ۶۸۵۷
هزار حیف که از رهگذار بی بصرینیافتم خبری از جهان بی خبری
درین بهار که فصل چراندن نظرستدر آشیانه به سر بردم از شکسته پری
فغان که خرج زمین شد تمام در خامیز سنگ حادثه، بارم چو نخل رهگذری
همان ز بیم شکستن به خویش می لرزداگر چه شیشه بود در دکان شیشه گری
رسید بید به وصل نبات آخر کاربه شکوه تلخ مکن کام خود ز بی ثمری
به نور عاریه فربه مشو که عمر هلالبه یک دو هفته ز ایام می شود سپری
مخور ز دل سیهی بر دل سحرخیزانکه هست تیغ دودم آه و ناله سحری
ز من توقع پیغام و نامه بی خبری استکه عقل و هوش من از رفتن تو شد سفری
به آفتاب رسانید خویش را شبنمبه نیم چشم زدن از طریق دیده وری
مسنج ساده رخان را به نوخطان، که بودصفای چهره بدیهی و حسن خط نظری
عیار حسن گلوسوز را چه می دانند؟ندیده اند گروهی که چهره شکری
خبر چگونه توانم گرفت از دگران؟که من ز خویش ندارم خبر ز بی خبری
دراز کن به اثر عمر خویش را صائبکه هست مرگ دگر در زمانه بی اثری