گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۴۴

باش در ذکر خدا دایم اگر جویاییکاین براقی است که تا عرش ناستد جایی
پای من بر سر گنج است ز جمعیت دلنیست در دستم اگر چون دگران دنیایی
لاله را نعل بود بر سر آتش در کوهدر ره سیل حوادث تو چه پا برجایی
چشم خفاش ز خورشید ندارد قسمتورنه در دیده روشن گهران پیدایی
طوق هر فاخته ای دیده حیرت زده ای استدر ریاضی که بود سرو سهی بالایی
چشم کوته نظر آیینه ظاهربین استورنه در سینه هر قطره بود دریایی
صائب از هر دو جهان قطع نظر آسان استاگر از جانب معشوق بود ایمایی