غزل شمارهٔ ۶۸۱۲
هر کس از اهل نظر را به بیانی داریچشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری
روی چون آینه را در بغل خط مگذارتو که چون شرم و حیا آینه دانی داری
چه ضرورست به شمشیر تغافل کشتن؟تو که چون ابروی پیوسته کمانی داری
چشم شوخ تو به انصاف نمی پردازدورنه در هر نظری ملک جهانی داری
تلخکامی ز تو هرگز به نوایی نرسیدتو هم ای غنچه دلت خوش که دهانی داری
ای گل شوخ که مغرور بهاران شده ایخبرت نیست که در پی چه خزانی داری
خدمت پیر خرابات ز توفیقات استاز جوانمردی اگر نام و نشانی داری
غم این وادی پرخار چرا باید خورد؟تو که چون بی خبری تخت روانی داری؟
در شبستان تو سی شب مه عیدست مقیماگر از خوان قناعت لب نانی داری
می شود عاقبت کار چراغت روشندر حریم دل اگر سوز نهانی داری
پای در دامن تسلیم (و) رضا محکم کنمرو از راه که در دست عنانی داری
بر زبان حرف نسنجیده میاور صائباگر از مردم سنجیده نشانی داری