گنج

غزل شمارهٔ ۶۷۸۵

چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی
صنوبر با تهیدستی به دست آورد صددل راتو بی پروا برون از عهده یک دل نمی آیی
به دل ناخن زدن مردانه ای، اما چو کار افتدبرون از عهده یک عقده مشکل نمی آیی
نگاه بی ادب در چشم قربانی نمی باشدبه خاک ما چرا بی پرده ای قاتل نمی آیی؟
کتان جسم را در دامن مه تا نیندازیبرون از پرده اندیشه باطل نمی آیی
چو می گیرد ترا حق نمک در هر کجا باشیبه پای خود چرا ای بنده مقبل نمی آیی؟
ادب در بزم شاهان پاسبانی می کند سر راچرا در صحبت دیوانگان عاقل نمی آیی؟
نسازی صاف تا چون صبح با عالم دل خود رامکش زحمت که داغ مهر را قابل نمی آیی
حریف این جهان بی سر و بن نیستی صائبچرا بیرون ازین دریای بی ساحل نمی آیی؟