غزل شمارهٔ ۶۷۸۳
درون دل بود یار از جهان گل چه میخواهی؟گهر در سینه بحرست از ساحل چه میخواهی؟
سر آزادهای چون سرو ازین بستانسرا داریازین بالاتر از دنیای بیحاصل چه میخواهی؟
فشاندی گرد هستی را درین وحشتسرا از خودز بال و پرفشانی دیگر ای بسمل چه میخواهی؟
کلید از خانه باشد غنچه سربسته دل راگشاد از دیگران در حل این مشکل چه میخواهی؟
به جنس خویش میگویند هر جنسی بود مایلاگر باطل نهای از عالم باطل چه میخواهی؟
دعای بیغرض در سینه باشد بینیازان راازین مشت گدا رو همت ای غافل چه میخواهی؟
فروغ حسن لیلی میکند در لامکان جولانتو ای مجنون ز جیب و دامن محمل چه میخواهی؟
نشد از محو گشتن چشم حیران ترا مانعمروت بیش ازین از خنجر قاتل چه میخواهی؟
سر و جان باخت در راهت، دل و دین ریخت در پایتدگر ای سنگدل از صائب بیدل چه میخواهی؟