غزل شمارهٔ ۶۷۸
چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جداخون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا
شب کار من گداختن و روز مردن استتا همچو موم گشته ام از انگبین جدا
چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویشچون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا
پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریمما را ز یکدگر نکند آستین جدا
هر جا کنند نقل، شود نقل انجمنحرفی که شد ازان دو لب شکرین جدا
چون پرده های دیده یعقوب شد سفیدتا شد صدف ز صحبت در ثمین جدا
گریند خون به روز من و روزگار منجان حزین جدا، دل اندوهگین جدا
دامان سایلان، سپر برق آفت استاز هیچ خرمنی نشود خوشه چین جدا!
چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موماز روی نرم، نقش کند از نگین جدا
صائب در آفتاب جهانتاب محو شدهر شبنمی که شد ز گل و یاسمین جدا