غزل شمارهٔ ۶۷۷۲
ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشیکه نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی
نسازد سرمه آفاق شبگردی نفس گیرشکند چون صبحدم هر کس نفس را صرف خاموشی
ازان رزق صدف گردید فیض عالم بالاکه با آن دستگه دریا ندارد ظرف خاموشی
همین بس فضل خاموشی که در هر انجمن باشدبه نیک و بد نیفتد بر زبانها حرف خاموشی
بود چون پسته بی مغز، صائب باد در دستشنبندد از لب گفتار هر کس طرف خاموشی